دانلود آهنگ One Love از گروه Blue:(حجم 832KB)
Yeahhh Alright!!
It's kind a funny how life can change
Can flip 180 in a matter of days
Sometimes love works in mysterious ways
One day you wake-up gone with-out a trace
[bridge]
I refuse to give up
I refuse to give in (yeah)
You're my everything
I don't wanna give up
I don't wanna give in, oh so
Everybody sing
Common
[chorus]
One love - for the mother's pride
One love - for the times we cried
One love - gotta stay alive
I will survive
One love - for the city streets
One love - for the hip-hop beats
One love, Oh I do believe
One love is all we need
Common
Late at night I'm still wide awake
Feel this is far more than I can take
I felt my heart could never break (never break)
Now I know that's one big mistake
[bridge]
I refuse to give up
I refuse to give in ohh now
You're my everything
I don't wanna give up
I don't wanna give in, oh no
Everybody sing
[chorus]
One love - for the mother's pride
One love - for the times we cried
One love - gotta stay alive
ooo...)
I will survive
One love - for the city streets
One love - for the hip-hop beats
One love (one love), Oh I do believe
One love is all we need
That's right
Baby, just love me love me love me
Baby, just hold me hold me hold me
Oh.., love me love me love me, Oooh one love
Baby, just love me love me love me
Baby, just hold me hold me hold me
Oh.., love me love me love me, Oooh
[chorus]
One love-for the mother's pride
One love-for the times we cried
One love-gotta stay alive (ohhh)
I will survive
One love-for the city streets
One love (One love)-for the hip-hop beats
One love (One love),oh I do believe
One love is all we need
One love-for the mother's pride
One love-for the times we cried
One love-gotta stay alive (ohh yeaah)
I will survive
One love (One love)-for the city streets
One love (One love)-for the hip-hop beats
One love, oh I do believe
One love is all we need

آیا می دانید، چرا وقتی یک نوزاد گریه می کند، با صدای ش..ش..ش شما آرام میشود.
به دلیل اینکه این صدا، صدای آبی را که اطراف نوزاد در دوران جنینی است، تداعی می کند.
در ضمن یکی از دلایلی که صدای ساحل دریا به انشان آرامش می دهد، همین است.
در اين رمان 124 صفحهاي كه ماركز آن را در سال 2004 نوشته، داستان روزنامهنگاري روايت ميشود كه در نود سالگي خود، دلبسته دختري 14 ساله ميشود و طي آن خاطره روابط نامشروع خود را با فاحشهها مرور ميكند.
رمان خاطره ی دلبرکان غمگین من اینگونه آغاز می شود: "در سالی که سنم به نود رسید، خواستم شب عاشقانه ای دیوانه وار با دختر تازه سالی باکره به خود پیشکش کنم."
در پشت جلد رمان می خوانید:
"این رمان شرح ماجراهای یک سالی است که طی آن روزنامه نگار سالخورده تلخ ترین عذاب ها را تاب می آورد تا به دلپذیرترین شادکامی ها برسید و عشق ناب و پاک و بی چشمداشت را بمثابه والاترین موهبت کهنسالی از آنِ خود سازد."
البته اين كتاب قبلاً نيزتوسط آقاي امير حسين فطانت از زبان اصلي "اسپانيايي" به فارسي به نام "خاطره روسپيان سوداه زده من" ترجمه شده است، و توسط نشر ایران در امریکا منتشر شده است.
ميتوانيد، كتاب "خاطره روسپيان سودا زده من" از اينجا دانلود كنيد.
پينوشت: نقد آقاي مهاجراني بر كتاب و مقايسه دو ترجمه
مطلب فوق در سال 86 آمده شده بود، اما به علت فراموشی، با دو سال تاخییر منتشر میشود.
سود خود استفاده کند.
<<ویلیام شکسپیبر>>
همیشه وقتی برای یک مدت کوتاهی به سفری میرید، جاذبه های بصری محیط جدید می توانند چنان شما را جذب کنند، تا چشم شما از روی پاره ای حقایق بسته بماند. اما زمانی در آن محیط زندگی می کنید، خیلی چیزهای کوچک و بزرگی می بینید، که پیش فرض های شما را تغییر می دهند. البته متاسفانه بخشی از پیش فرض های غلط برای ما ایرانی ها، نوعی انزوا و بسته بودن کشور ماست. چونکه تا زمانی شما با مردم و محیط کار و اجتماع یک جامعه برخورد نداشته باشی و تمامی اطلاعاتت بر اساس منابع درجه 2 یا 3 مثل فیلم و اینترنت و تا حدودی اخبار باشد، پیش فرض های غلطی نسبت به یک جامعه پیدا میکنید.
شاید تا به حال به توریست هایی برخورد کردید، که وقتی وارد ایران شده اند، . . .
اتفاق جالبی که برای من و دوستم در ونیز افتاد، باعث شد چند روز در مورد آن تحقیق کنم.
داستان از این قرار بود، در میدان اصلی شهر ونیز "میدان سن مارکو" داشتیم راه می رفتیم و عکس می گرفتیم، یک دختر 15 یا 16 ساله آمد جلوی ما و یک کاغذ بزرگ رویش با حروف بزرگ به ایتالیایی چیزی نوشته شده بود نشان داد.
نمی فهمیدم چی میگه؟ همین جور اون یه چیزهایی می گفت، من هم همش می پرسیدم چی میگی؟
تا اینکه یه دختر دیگه . . .
نکته جالبی در عکس هست.

خیلی دفعات وجود دارد،کسی یا کسانی از شما بابت کاری که انجام داده اید از شما تشکر کنند، ولی خیلی کم پیش می آید شما بابت آن تشکر لذت ببرید، به خود ببالید و احساس غرور کنید.
تا آنجایی من می دانم، شاید تقریباً هر بیست و هشت سال یک بار چنین شود.
برای من دیروز اتفاق افتاد.
دیشب فیلم نه چندان خوب "هر شب تنهایی" صدر عاملی را در جشنواره فجر دیدم. این جملات در سکانسی از فیلم در ذهن من می آمدند و می رفتند. حتی الان هم نمی دانم چه می خواهم بنویسم.
کودک قفس را بخش کرد.
ق....فس
قفس دو بخش شد
. . . و پرنده آزاد گشت.
تابستان سال گذشته در چند روز فرصتی بوجود آمد، رمانی از اسماعیل فصیح را
بخوانم. از آنجایی خیلی اهل خواندن رمان نبودم سرسری کتاب را به دست
گرفتم. کتاب چاپ قبل از انقلاب با کاغذهایی کهنه و نا مرغوب بود. داستان
این کتاب در 4 صفحه اول چنان مرا جذب کرد، که 3-4 روزه کتاب را خواندم.
یکی دو روز بعد بود که شنیدم اسماعیل فصیح، نویسنده و کارمند بازنشسته
شرکت نفت در بیمارستانی در تهران بستری و در حال اغما می باشد. شدیداً
دوست داشتم به ملاقاتش بروم و این شخصیت را از نزدیک ببینم، متاسفانه فرصت
نشد.
یک سال و اندی بعد، تقریباً همین یکی دوماه پیش، وقتی در کتاب فروشی ایی . . .
جالبه. همه چیز مکانیزه شده. آینده چه شود خدا داند.


