تبليغاتX
نگاه ها و چشم ها
می دانم شاید برای بعضی از دوستان تکراری باشد و چه کنم این آهنگ این روزها خیلی به من
می چسبد.

 

دانلود آهنگ One Love از گروه Blue:(حجم 832KB)

Yeahhh Alright!!
It's kind a funny how life can change
Can flip 180 in a matter of days
Sometimes love works in mysterious ways
One day you wake-up gone with-out a trace

[bridge]
I refuse to give up
I refuse to give in (yeah)
You're my everything
I don't wanna give up
I don't wanna give in, oh so
Everybody sing

Common
[chorus]
One love - for the mother's pride
One love - for the times we cried
One love - gotta stay alive
I will survive
One love - for the city streets
One love - for the hip-hop beats
One love, Oh I do believe
One love is all we need

Common
Late at night I'm still wide awake
Feel this is far more than I can take
I felt my heart could never break (never break)
Now I know that's one big mistake

[bridge]
I refuse to give up
I refuse to give in ohh now
You're my everything
I don't wanna give up
I don't wanna give in, oh no
Everybody sing

[chorus]
One love - for the mother's pride
One love - for the times we cried
One love - gotta stay alive
ooo...)
I will survive
One love - for the city streets
One love - for the hip-hop beats
One love (one love), Oh I do believe
One love is all we need

That's right
Baby, just love me love me love me
Baby, just hold me hold me hold me
Oh.., love me love me love me, Oooh one love
Baby, just love me love me love me
Baby, just hold me hold me hold me
Oh.., love me love me love me, Oooh

[chorus]

One love-for the mother's pride
One love-for the times we cried
One love-gotta stay alive (ohhh)
I will survive
One love-for the city streets
One love (One love)-for the hip-hop beats
One love (One love),oh I do believe
One love is all we need

One love-for the mother's pride
One love-for the times we cried
One love-gotta stay alive (ohh yeaah)
I will survive
One love (One love)-for the city streets
One love (One love)-for the hip-hop beats
One love, oh I do believe
One love is all we need

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 11 توسط فرهاد

داستانی کوتاه:


+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/29ساعت 8 توسط فرهاد

امروز مطلب جالبی خواندم.
نوشته بود:


آیا می دانید، چرا وقتی یک نوزاد گریه می کند، با صدای ش..ش..ش شما آرام میشود.
به دلیل اینکه این صدا، صدای آبی را که اطراف نوزاد در دوران جنینی است، تداعی می کند.
در ضمن یکی از دلایلی که صدای ساحل دریا به انشان آرامش می دهد، همین است.


+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25ساعت 9 توسط فرهاد

همیشه، در هر زمان، مکان و موقعیتی آوای ربنای آقای شجریان را شندیم، مرا به سال های دور، به سال هایی که در کنار مادر پای سفره افطار می نشستیم، و انتظار افطار را می کشیدیم، می برد.

دیگر برایم مهم نبود، ساعت . . .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/21ساعت 11 توسط فرهاد

در ادامه مطلب چند عکسی از مناظر ساری که در اردیبهشت امسال گرفتم گذاشته ام.
دوست داشتین یه نگاه بیاندازین.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1388/05/10ساعت 15 توسط فرهاد

حتماً بايد شنيده باشيد، آخرين كتاب گابريل گارسيا ماركز به نام "خاطره دلبركان غمگين من" كه توسط آقاي كاوه مير عباسي، كه توسط انتشارات نيلوفر به چاپ رسيد، پس از آن كه 5500 نسخه تيراژ اول به فروش رسيد، براي چاپ دوم، كتاب ممنوع شد.

در اين رمان 124 صفحه‌اي كه ماركز آن را در سال 2004 نوشته، داستان روزنامه‌نگاري روايت مي‌شود كه در نود سالگي خود، دلبسته دختري 14 ساله مي‌شود و طي آن خاطره روابط نامشروع خود را با فاحشه‌ها مرور مي‌كند.
رمان خاطره ی دلبرکان غمگین من اینگونه آغاز می شود: "در سالی که سنم به نود رسید، خواستم شب عاشقانه ای دیوانه وار با دختر تازه سالی باکره به خود پیشکش کنم."
در پشت جلد رمان می خوانید:
"این رمان شرح ماجراهای یک سالی است که طی آن روزنامه نگار سالخورده تلخ ترین عذاب ها را تاب می آورد تا به دلپذیرترین شادکامی ها برسید و عشق ناب و پاک و بی چشمداشت را بمثابه والاترین موهبت کهنسالی از آنِ خود سازد."
البته اين كتاب قبلاً نيزتوسط آقاي امير حسين فطانت از زبان اصلي "اسپانيايي" به فارسي به نام "خاطره روسپيان سوداه زده من" ترجمه شده است، و توسط نشر ایران در امریکا منتشر شده است.

مي‌توانيد، كتاب "خاطره روسپيان سودا زده من" از اينجا دانلود كنيد.

پي‌نوشت: نقد آقاي مهاجراني بر كتاب و مقايسه دو ترجمه

مطلب فوق در سال 86 آمده شده بود، اما به علت فراموشی، با دو سال تاخییر منتشر میشود.


+ نوشته شده در شنبه 1388/05/10ساعت 2 توسط فرهاد

سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام.

                                                                                                        نادر شاه افشار

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت 13 توسط فرهاد

بعضی وقت ها اتفاقاتی در زندگی می افتد، که در ابتدا انسان را به هم می ریزید، شاید به زمین و زمان بدوبیراه بگی و ناراحت و مستاصل و غمگین باشی، ولی بعد از گذشت چند روز همان اتفاقات بد و اندوهگین چنان برایت زیبا، خوشایند و جذاب میشوند که خودت هم باور نمی کنی. برای من هفته ای که گذشت، چنین بود. اطرافیان من، همیشه من را آدمی خوش شانس می دانند، ولی در تمامی اتفاقاتی خوبی که برای من تا به حال افتاده، برای اولین بار حضور یک نیروی برتر یا یک حامی را کاملاً احساس کردم. با اینکه با تقدیر مخالفم، ولی فکر میکنم اتفاقات خوب برای من شانسی بوجود نمی آیند، بلکه می بایست رخ دهند. شدیداً به بهشت و جهنم در همین دنیا اعتقاد دارم، و فکر می کنم هر آنچه تا به حال برایم اتفاق افتاده، حاصل گفتار و کردار و پندارهای من بوده است.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/17ساعت 12 توسط فرهاد

خواندن مطالب ذیل را به شما توصیه نمی کنم.
منتظر پست بعدی بمانید.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1388/03/02ساعت 19 توسط فرهاد

ابلیس هم اگر بخواهد، می تواند از آیات کتاب مقدس به

سود خود استفاده کند.

                                                       <<ویلیام شکسپیبر>>

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/15ساعت 9 توسط فرهاد

همیشه وقتی برای یک مدت کوتاهی به سفری میرید، جاذبه های بصری محیط جدید می توانند چنان شما را جذب کنند، تا چشم شما از روی پاره ای حقایق بسته بماند. اما زمانی در آن محیط زندگی می کنید، خیلی چیزهای کوچک و بزرگی می بینید، که پیش فرض های شما را تغییر می دهند. البته متاسفانه بخشی از پیش فرض های غلط برای ما ایرانی ها، نوعی انزوا و بسته بودن کشور ماست. چونکه تا زمانی شما با مردم و محیط کار و اجتماع یک جامعه برخورد نداشته باشی و تمامی اطلاعاتت بر اساس منابع درجه 2 یا 3 مثل فیلم و اینترنت و تا حدودی اخبار باشد، پیش فرض های غلطی نسبت به یک جامعه پیدا میکنید.
شاید تا به حال به توریست هایی برخورد کردید، که وقتی وارد ایران شده اند، . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1388/01/22ساعت 12 توسط فرهاد

اتفاق جالبی که برای من و دوستم در ونیز افتاد، باعث شد چند روز در مورد آن تحقیق کنم.

داستان از این قرار بود، در میدان اصلی شهر ونیز "میدان سن مارکو" داشتیم راه می رفتیم و عکس می گرفتیم، یک دختر 15 یا 16 ساله آمد جلوی ما و یک کاغذ بزرگ رویش با حروف بزرگ به ایتالیایی چیزی نوشته شده بود نشان داد.
نمی فهمیدم چی میگه؟ همین جور اون یه چیزهایی می گفت، من هم همش می پرسیدم چی میگی؟
تا اینکه یه دختر دیگه . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/29ساعت 3 توسط فرهاد

داستانش طولانی است. ولی فرصتی پیش آمده، احتمالاً برای یکی دو ماهی برای یک دوره آموزشی، کاری در ایتالیا باشم. در واقع تا الان شش روز است که اینجا هستم.
در این چند روز چیزهای جدید زیادی را دیدم.

ایتالیایی ها آدم هایی اکثراً گرم، با نشاط، پر انرژی، راحت، خوش لباس  . . .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/12/26ساعت 18 توسط فرهاد

این عکس رو در مهر امسال در اصفهان از داخل ماشین در ترافیک گرفتم.

نکته جالبی در عکس هست.

اصفهان

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/12/06ساعت 15 توسط فرهاد

خیلی دفعات وجود دارد،کسی یا کسانی از شما بابت کاری که انجام داده اید از شما تشکر کنند، ولی خیلی کم پیش می آید شما بابت آن تشکر لذت ببرید، به خود ببالید و احساس غرور کنید.

تا آنجایی من می دانم، شاید تقریباً هر بیست و هشت سال یک بار چنین شود.
برای من دیروز اتفاق افتاد.

+ نوشته شده در شنبه 1387/11/26ساعت 19 توسط فرهاد

نمی دانم، من تو را گم کرده ام، یا تو مرا پیدا نمی کنی.


دیشب فیلم نه چندان خوب "هر شب تنهایی" صدر عاملی را در جشنواره فجر دیدم. این جملات در سکانسی از فیلم در ذهن من می آمدند و می رفتند. حتی الان هم نمی دانم چه می خواهم بنویسم.


+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/17ساعت 9 توسط فرهاد

در آپارتمانی که زندگی میکنم، در توالت و اتاق خواب آن دو نکته جالب وجود دارد.
توالت این آپارتمان، برخلاف تمام توالت های جهان همیشه بوی خوبی از آن به مشام می رسد. انواع بوهای خورشت قورمه سبزی، فسنجان، خوراک مرغ، دمپخت برنج عطری، ماهی سرخ کرده، آش و موارد دیگر. نمی دونم چطور این بوها به توالت آپارتمان من می رسند، ولی چیزی که مسلم است، . . .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 1387/11/05ساعت 13 توسط فرهاد

کودک قفس را بخش کرد.

ق....فس

قفس دو بخش شد

. . . و پرنده آزاد گشت.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/30ساعت 13 توسط فرهاد

تابستان سال گذشته در چند روز فرصتی بوجود آمد، رمانی از اسماعیل فصیح را بخوانم. از آنجایی خیلی اهل خواندن رمان نبودم سرسری کتاب را به دست گرفتم. کتاب چاپ قبل از انقلاب با کاغذهایی کهنه و نا مرغوب بود. داستان این کتاب در 4 صفحه اول چنان مرا جذب کرد، که 3-4 روزه کتاب را خواندم.
یکی دو روز بعد بود که شنیدم اسماعیل فصیح، نویسنده و کارمند بازنشسته شرکت نفت در بیمارستانی در تهران بستری و در حال اغما می باشد. شدیداً دوست داشتم به ملاقاتش بروم و این شخصیت را از نزدیک ببینم، متاسفانه فرصت نشد.

یک سال و اندی بعد، تقریباً همین یکی دوماه پیش، وقتی در کتاب فروشی ایی . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1387/10/27ساعت 15 توسط فرهاد

این هم یک جور آگهی است.

جالبه. همه چیز مکانیزه شده. آینده چه شود خدا داند.

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/10/23ساعت 14 توسط فرهاد