تبليغاتX
نگاه ها و چشم ها - تاکسی، اتوبوس، شخصی، مینی بوس

در ایستگاه تاکسی بودم. ترافیک بیداد می کرد. ساعت هفت شب بود. تخمین زدم، حداقل یک ساعت و نیم دیگر تا خانه فاصله دارم. من و چند نفر دیگر مدتی بود، در ایستگاه ایستاده بودیم.
ناگهان جوانی را دیدم، وحشت زده وسط خیابان می دوید. وحشت و نگرانی را به راحتی می توانستی در نگاه او ببینی. جوان به نقطه نامعلومی متمرکز شده بود و پیوسته می دوید. دویدن جوانی آن موقع شب، با سامسونیتی در دست، کفش هایی مجلسی، صورتی اصلاح شده، موهایی مرتب و با لباسی اتو شده، وسط خیابان کمی عجیب می نمود.دانه های عرق روی پیشانی اش، نمایانگر مسافت تقریباً طولانی بوده است که دویده بود.
یک لحظه ترسیدم. از خودم پرسیدم، چه اتفاقی برای او افتاده است؟ فکر کردم، شاید چیزی را از او دزدیده اند، شاید چیزی ارزشمند را از او گرفته بودند و این باعث شده بود، این گونه وار برای به دست آوردنش، دنبالش بدود.
از خودم پرسیدم، ای خدا چگونه می توانم به او کمک کنم؟ اصلاً چگونه می توانستم، به کسی که هر لحظه از من دور می شد، کمک کنم؟ هیچ کاری از دستم بر نمی آمد.
فقط گفتم، خدا کند به آن دزد که نمی دانستم کی هست، برسد و آنچه را که از او کف رفته است، پس گیرد.
همچنان داشتم دویدن او را ما بین ماشین های متوقف مشاهده می کردم. ناگهان در کمال تعجب دیدم، وقتی به کنار اتوبوسی رسید، ایستاد. پس از چند لحظه درب اتوماتیک اتوبوس باز شد. جوان سوار شد. دیدم با خیال راحت ما بین آدم هایی که در راهرو ایستاده بودند، جلو رفت. با سامسونیت در یک  دست، با دست دیگر، دستگیره ای را گرفت و ایستاد.
اتوبوس شرکت واحد همچنان در ترافیک ایستاده بود و من هم همچنان منتظر تاکسی بودم. غلغله ماشین ها بی داد می کرد. نمی توانستم تاکسی ای گیر بیاورم و به خانه بروم. عصبی شده بودم، به عالم و آدم بد و بیراه می گفتم.

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/04/09ساعت 18 توسط فرهاد